تبليغاتX
s سراب هستی - سکانس
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

چشم دوختم به معکوس شمار چراغ قرمز تا سبز بشه و زودتر راه بیفتم. ساعت 8 آزمون شروع شده و من هنوز اینجام. اَه...دیشب یادم رفته بود باطری ساعت کوکی‌مو عوض کنم. خودمو کلی سرزنش میکنم و از مامان تشکر که واسه اطمینانش بهم زنگ زده بود. درد شدیدی رو تو سرم حس میکنم. یه احساس سنگینی و خرفتی!! از بیدار خوابیِ دیشبه. نیم نگاهی به پنجره اتاق میندازم. برف! برف! وای باورم نمیشه! ذوق میکنم و یه کم سر خوش میشم. با عجله لباسامو می‌پوشم. یه مسکن میخورم و یکی هم واسه احتیاط می‌زارم تو جیبم. سفیدی و شفافیت بیرون چشامو میزنه. اونطرف آقایی از یه عابر واسه هل دادن ماشینش در خواست کمک میکنه. بی اعتنا سرمو بر میگردونم، نه وقتشو دارم و نه توانش رو. سریع با دستم اون حجم سفید لیز رو از رو پنجره جلو و عقب پاک میکنم. یه استارت دو استارت سه ... چهارمی روشن میشه! ... 10،11،12،13... مثل همیشه رو 10 متوقف میشه. دددنننننگگگ!!! راننده خانم جوانیه با سیگاری به دست: +شرمنده اصلا فکر نمیکردم خیابون اینقدر سرسره باشه. یه پکی میزنه و میگه حالا طوری نشده ماشینتون، برین چراغ سبزه. دیرم شده، راه میفتم. تو این هوا حتما خیلی میچسبه، هوس یه نخ سیگار کردم...


پ.ن: دیوارهای ذهنی ما

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه آکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد. بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:51  توسط احسان  |