تبليغاتX
s سراب هستی
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

دوران بچه‌گیهایت را به یاد داری؟ فرض کن «تو» همان کودکی. کودکی که چند سالی میشود راه رفتن را یاد گرفته و ذوق و شوق دارد.

«عقل» مانند پدری مقتدر می ماند. هیبت و عظمتی دارد برای خودش! تا بخواهی دست از پا خطا کنی، گوشَت را محکم می‌گیرد و تو را به خانه‌ روانه می سازد. در را قفل می‌کند و از تو قول می گیرد دیگر از خانه خارج نشوی مگر همراه او! در ازایش یک اسباب بازی هدیه میگیری و سرگرم آن می‌شوی. ولی نه! بعد از مدتی حوصله‌ات سر می‌رود! این قوانین دست وپا گیر پدر خسته‌ات می‌کند. دوستشان نداری!

«عشق» اما مثل دوستی پر شر و شور می‌ماند. زیرک و باهوش است. بازیگوشی می‌کند. حتی پدر با آن همه اقتدار از دستش عاصی شده. شباهنگامی دور از نگاه آن پدر، غافلگیرانه از بالای دیوار می‌آید. وعده‌‌هایی خوب می‌دهد و تو را به جاهای دور دست و نا شناخته می‌برد. به نا کجاآباد. آنقدر دور که دیگر راه خانه را گم می‌کنی ولی با این حال باز هم احساس لذت و خوشی میکنی. میروی و میروی. عهدی که با پدر بسته بودی را فراموش میکنی. به قدرت و جسارت خودت که در نبود پدر پیدا کردی می‌نازی. اما...اما کم کم احساس آشفتگی میکنی. از بی وفاییهای گاه و بی گاه دوستت. احساس خطر شاید. پدر هم در به در دنبالت میگردد... بالاخره بعد مدتها پیدایت میکند!

دوباره همان آش و همان کاسه! ولی پدر این بار بیشتر حواسش جمع شده. در این دوران تبعید و فترت دوستت هم از آنطرف زبر و زرنگ تر شده. عاقل تر شده!! و خود را آزموده‌تر کرده. این چرخه شاید دوباره باز هم تکرار شود. همین جدال است که تو را به کمال می رساند و فراتر و فراتر می‌روی. مدام عاقل‌تر و باز عاشق‌تر می‌شوی...


پ.ن1: دوست داشتم این جدال و مقایسه رو ملموس تر از این می‌نوشتم اما نشد!

پ.ن2: ساخت روبات داداش کوچیکه‌م به اسم مکارو با سنسور تعقیب نور تموم شد. البته همه قطعاتش و بوردهاش آماده‌ شده بود و اون فقط نصب و لحیم کاری کرد. ولی خب از لحاظ اینکه هی داره به بنده فخر میفروشه و احساس خود برتر بینی و اعتماد به نفس میکنه خوبه.

پ.ن3: این بلاگرولینگ هم که خیلی وقته قاط زده و اکثر پینگ ها رو اسپم تلقی میکنه. منم لجم در اومد هی پشت سر هم پینگ کردم. بعد این پیغام ظاهر شد:

FAIL! - Minimum time between pings not reached. Go have a martini and try again in a bit.

ترجمه‌ی اسلامیش یعنی برو یه چایی! بنوش چند لحظه دیگه بیا! حالا نمی‌شد خودش ساقی می و پیمانه هم میشد؟  لجمو بیشتر در آورد! خب باز هوس کردم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:8  توسط احسان  | 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

چشم دوختم به معکوس شمار چراغ قرمز تا سبز بشه و زودتر راه بیفتم. ساعت 8 آزمون شروع شده و من هنوز اینجام. اَه...دیشب یادم رفته بود باطری ساعت کوکی‌مو عوض کنم. خودمو کلی سرزنش میکنم و از مامان تشکر که واسه اطمینانش بهم زنگ زده بود. درد شدیدی رو تو سرم حس میکنم. یه احساس سنگینی و خرفتی!! از بیدار خوابیِ دیشبه. نیم نگاهی به پنجره اتاق میندازم. برف! برف! وای باورم نمیشه! ذوق میکنم و یه کم سر خوش میشم. با عجله لباسامو می‌پوشم. یه مسکن میخورم و یکی هم واسه احتیاط می‌زارم تو جیبم. سفیدی و شفافیت بیرون چشامو میزنه. اونطرف آقایی از یه عابر واسه هل دادن ماشینش در خواست کمک میکنه. بی اعتنا سرمو بر میگردونم، نه وقتشو دارم و نه توانش رو. سریع با دستم اون حجم سفید لیز رو از رو پنجره جلو و عقب پاک میکنم. یه استارت دو استارت سه ... چهارمی روشن میشه! ... 10،11،12،13... مثل همیشه رو 10 متوقف میشه. دددنننننگگگ!!! راننده خانم جوانیه با سیگاری به دست: +شرمنده اصلا فکر نمیکردم خیابون اینقدر سرسره باشه. یه پکی میزنه و میگه حالا طوری نشده ماشینتون، برین چراغ سبزه. دیرم شده، راه میفتم. تو این هوا حتما خیلی میچسبه، هوس یه نخ سیگار کردم...


پ.ن: دیوارهای ذهنی ما

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه آکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد. بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت.

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:51  توسط احسان  | 

دوشنبه دوازدهم آذر 1386

از اونجایی که من یه مردم،

وقتی ماشین خراب بشه، ماشین رو میزنم کنار و کاپوت رو می زنم بالا و می رم جلوش و یه جوری بهش نگاه می کنم که انگار می دونم چه مشکلی داره. اگه تو همین حین سر و کله یه مرد دیگه هم پیداش بشه، یکی از ما می گه که " من قبلاً می تونستم این ماشینارو  درست کنم" ، اما این روزا همشون کامپیوتری شدن. بعد از مدتی هم با هم یه سیگار می کشیم و از همه چیز شکایت می کنیم.

 

 از اونجایی که من یه مردم،

وقتی که سرما می خورم، به کسی احتیاج دارم که برام سوپ درست کنه و ازم مراقبت کنه، در حالی که من توی رخت خواب هستم و ناله می کنم. حتماً حتماً یادت باشه که تو اصلاً اصلاً به بدی من مریض نمی شی، پس این جور مراقبتا به دردت نمی خوره.

  

از اونجایی که من یه مردم،

در مورد خرید چیزای معمولی مثل سبزیجات و شیر و نون و این جور چیزا، قابل اعتماد هستم، ووووووولی انتظار نداشته باش که چیزای عجیب غریبی مثل زیره سبز یا سویای چینی رو بخرم. واسه من همشون یکی هستند. در ضمن هرگز و هرگز و هرگز و در هیچ شرایطی و به هیچ عنوان از من نخواه که چیزایی بخرم که مودبانه بهشون می گن " لوازم بهداشتی بانوان".

 

از اونجایی که من یه مردم،

وقتی که یکی از وسایل خونه خراب بشه، من ترجیح می دم  که اونو باز کنم و باهش ور برم، هر چند که واضحه که هزینه این کار دو برابر هزینه اینه که یه تعمیرکار بخواد بیاد و اونو درست کنه.

 

 از اونجایی که من یه مردم،

وقتی که داریم تلویزیون نگاه می کنیم، کنترل باید دست من باشه.  اگه خدای نکرده یه زمانی کنترل گم بشه، حتی اگه شده به قیمت ندیدن برنامه، باید دنبالش بگردیم تا پیدا کنیم. حالا اگر هم پیدا نشد، یه ماشین حسابی چیزی باشه که تو دستم باشه، مشکل حل می شه ها.

  

از اونجایی که من یه مردم،

لازم نیست که از من بپرسی که به چی فکر می کنم. واقعیت اینه که مردا همیشه یا به ص.ک.ص فکر می کنن یا به مسابقات ورزشی و به فوتبال، اگر چه وقتی ازم بپرسی، یه جواب دیگه واسش پیدا می کنم، پس ازم این سوال رو نپرس که مجبور بشم دنبال جواب بگردم.

 

 از اونجایی که من یه مردم،

دوست ندارم که برم دیدن مادرت یا اینکه اون بیاد دیدنمون و یا وقتی که تماس میگیره باهاش صحبت کنم و یا اینکه اصلاً بیشتر از حد لازم بهش فکر کنم. در ضمن هر چی که برای روز مادر برای مادرت خریدی خیلی عالیه، پس نیازی نیست که منم ببینمش، راستی یادت نره که برای مادر منم یه هدیه بخری.!!!

 

از اونجایی که من یه مردم،

حق نداری که از من بپرسی که آیا از فیلم خوشم اومده یا نه، ممکنه اگه آخر فیلم، اشکای تو در بیاد، شااااااااید، از فیلمه خوشم بیاد.

 

از اونجایی که من یه مردم،

فکر می کنم که لباسی که پوشیدی خیلی عالیه. فکر می کنم لباسی که پنج دقیقه پیش پوشیده بودی هم خیلی عالیه. هر دو تا جفت کفشات عالین. با کمربند یا بدون کمربند هم لباست قشنگه. موهات خیلی خوشگلن. آرایشت خیلی قشنگه. کلاً خیلی خیلی عالی هستی. حالا می تونیم بریم یا نه؟؟؟

  

از اونجایی که من یه مردم،

فکر می کنم باید به طور منصفانه کارای خونه رو تقسیم کنیم. تو فقط فقط فقط فقط، لباسا رو بشور و اتو بکش و غذا بپز و به باغچه برس و نظافت کن و ظرفا رو بشور و خریدا رو بکن، همین. باقی کارا با من.

 

از اونجایی که تو (یا او) یه زنی...


پ.ن1 : ضمیر "من" اشاره به شخص خودم نبود. چون هنوز نا مَردم (مرد نشدم!)

پ.ن2 : در اینجا منظور از [...] این نیست که حرفی نداشته باشم  (گذاشتمش به عهده‌ی خواننده)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:13  توسط احسان  |