تبليغاتX
s سراب هستی
دوشنبه سی ام مهر 1386

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی‌ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. " گنجشك گفت: " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی كسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت: " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی . باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:40  توسط احسان  | 

دوشنبه شانزدهم مهر 1386

چه سخت است باور کنیم دیگر در بین ما نیستی مصطفی جان...

تجربه کرده‌ایم در دل گریستن را...بالهای گسترده‌ات بر سرمان و آوای دلنشین خاطره نگاه پر فروغت را در قلب‌هامان باقی می‌گذارد...

کلمات برای بیان احساس این غم جانکاه یاری‌ام نمی‌کند و سینه‌ی کوچکم گنجایش این همه درد را ندارد...یادت همیشه در ذهن هامان باقیست...

روحش شاد...


مصطفی فوق لیسانس مهندسی شیمی از دانشگاه شریف ، جوانی بسیار سخت کوش، مهربان، با استعداد، پر انرژی و الگویی نمونه که به واقع معنای حقیقی انسانیت را می دانست، صبح شنبه در مسیر بازگشت از گرگان در یک حادثه تصادف شدید از این دنیا وداع کرد...براستی عجب بیگانه است این واژه‌ی تقدیر!!

- منبع خبر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:27  توسط احسان  |