تبليغاتX
s سراب هستی
یکشنبه بیستم اسفند 1385

این روزها که می‌آیند

 

حضور غریبه‌ ای را در ذرات وجودم حس می‌کنم

 

گاهی فرسنگ‌ها، سوار بر نسیم رؤیاهایم به دنبالش می‌روم

 

و گاهی پشت پرده آرزوهایم خود را پنهان می‌کند

 

اما...

 

زیبایی نقاب‌اش - گذر لحظه‌ها را - از چشمانم ربوده

 

و وسوسه‌های گناه آموزَش مرا اسیر خود کرده

 

گویی او می‌خواهد با نوازش‌های نامرئی‌اش آزارم دهد

 

نمی‌دانم او کیست ولی بیگانگی‌اش را خوب می‌شناسم

 

کاش می‌شد رها باشم...

 

من تنفس در هوای خنک استغنا را می‌خواهم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:45  توسط احسان  | 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

از اينجا ماندن و روبرو شدن با ترس های كودكانه ام ديگر خسته شده ام

اگر می‌بايست مرا ترك كنی ای كاش واقعا اين كار را می‌كردی

چرا كه حضور تو هنوز اينجا حس می‌شود و مرا رها نمی كند...

آه كه اين زخم شفا يافتنی نيست

اين درد فراتر از دردهای ديگر است

آن قدر خاطره وجود دارد كه حتی گذشت زمان هم آن‌ها را از بين نخواهد برد

آن زمان كه گريستی اين من بودم كه اشك هايت را زدودم

آن زمان كه فرياد كشيدی من باترس هايت جنگيدم

 

و در طول اين همه سال دستانت را در دستانم نگه داشتم و تو هنوز مالك تمام وجود من هستی

 پيش ترها اسير افكار نيرومندت بودم

و اكنون در بند دنيايی كه تو بر جای نهادی

سيمای تو روياهای شيرين مرا تسخير كرده است

و نوای تو بله نوای تو تمام عقل و هوش مرا به يغما برده

بسيار سعی كردم تا خود را به نبودن تو عادت دهم

اما... اما اگر چه هنوز با منی تنهای تنها مانده ام...

"My Immortal"

I'm so tired of being here suppressed by all my childish fears

And if you have to leave I wish that you would just leave

...Cause your presence still lingers here and it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal

This pain is just too real

There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears

When you'd scream I'd fight away all of your fears

And I've held your hand through all of these years

But you still have all of me

You used to captivate me by your resonating light

Now I'm bound by the life you left behind

Your face it haunts my once pleasant dreams

Your voice it chased away all the sanity in me

I've tried so hard to tell myself that you're gone

But though you're still with me

...I've been alone all along

...............................................................................................

* آهنگ شعر بالا رو با صدای Evanescence ميتونين از اينجا دانلود كنين. صداش يه طنين خاصی داره كه آرامش عجيبی به آدم دست ميده. اين آهنگ Hello‌ش هم فوق العاده زيباست.

* لطفا لوگوی زير رو كه برای در خواست آزادی بی قيد وشرط مدافعان حقوق زنان (كه در تاريخ ۱۳ اسفند ۱۳۸۵ دستگير شدند) هست رو تو وبلاگتون بذارين و به اين پتيشن لينك بدين و امضاش كنين. نگين امضا چه فايده داره، حداقل می‌فهمن كه ما هستيم. تمام دردشون اينه كه ما هستيم. امضا كنين و نشون بدين كه هستين. در ضمن حال بعضي از زنان بازداشتي خوب نيست!

كد دريافت لوگو

 

* « به ياد دكتر مصدق - بزرگ مرد آزادی جوی تاريخ ايران - و بمناسبت ۱۴ اسفند، سالروز مرگش»  آخرين پيام او به ملت ايران: "…آری تنها گناه من وگناه بسيار بزرگ من اين است كه...

 

* منم كه بعد از چندين ماه انتظار، بالاخره كنكور ارشد رو دادم. هر چند به نتيجش زياد اميدوار نيستم. حداقل دعا كنين تا شيرينی قبولی رو بخورين نه آش پشت پای سربازی رو!

 

* قالب وبلاگ هم كه بنا به نظر سنجی از دوستان و همچنين طغيان(!) حس تنوع طلبی بنده تغيير كرد. اميدوارم از اين يكی خوشتون بياد.

 

* از دوست خوبم آيدای عزيز هم تشكر می‌كنم كه زحمت كشيدن وبلاگ بنده رو بلاگرول نمودن. بالاخره ما هم اين فلسفه‌ی پينگ كردن و پينگ شدن رو ياد گرفتيم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:4  توسط احسان  | 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

اینجا از دیشب یه برف سنگینی شروع به باریدن کرده، تو این چند سال اخیر یادم نمیاد یه همچین برف درست حسابی ای اومده باشه. همیشه از برف خاطرات شیرین کودکانه‌ای تو ذهن هممون مونده. روزای برفی لبریزن از رویاهای زیبای سرسره بازی و لیز خوردن روی یخ ها و آدم برفی ساختن، تعطیلی مدرسه‌ها و برف زدن تو سر و کله همدیگه...

امروزم همه مدرسه ها از دبستان تا دبیرستان اینجا تعطیل اعلام شد که همراه بود با یه خوشحالی مضاعف از داداش و مامان (!)

منم که چند روزیه خیلی سحر خیز شدم، صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم، با دیدن این حجم سفید لیز کلی ذوق کردم یه جورایی حسی از جنس امید بهم دست داد، حسی که مدتیه گمش کردم.

 

شنیدن این غزل شاملو با آواز علی بیات اونم تو یه روز برفی خیلی روحیه بخش بود...

 

               برف نو! برف نو! سلام، سلام    بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

                      پاكی آوردی ای اميد سپيد    همه آلودگي‌ست اين ايام

                راه شومی‌ست می زند مطرب    تلخواری‌ست می چكد در جام

                   اشكواری‌ست می كشد لبخند    ننگواري‌ست می تراشد نام

                       مرغ شادی به دامگاه آمد    به زمانی كه برگسيخته دام

                  ره به هموار جای دشت افتاد    ای دريغا كه برنيايد گام

                     کام ما حاصل آن زمان آمد    که طمع برگرفته‌ایم از کام

                      خامسوزيم الغرض بدرود    تو فرود آی برف تازه سلام!

 

پیشنهاد میکنم شما هم بهش گوش بدین

 

ولی نمی دونم چرا فروغ تو شعراش برف رو نمادی از غم و اندوه یا یاس و ناامیدی می‌دونه؟ هر چند این باعث نمیشه ازعلاقم بهش کم بشه.

 

پشت شیشه برف می‌بارد

پشت شیشه برف می‌بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می‌کارد ...

 

چون برف می‌بارید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدان های خشک یاس

گنجشگ های مرده ام را خاک می‌کردم ...

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی ...

 

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم ...

 

......................................................................................................

 

!همچنان برف می‌بارد وچقدر آفتاب زمستان تنبل است

* آیدا میگه قالب وبلاگت سرده پس مواظب باشین با این قالب و این پستم اخیرم سرما نخورین!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:47  توسط احسان  | 

یکشنبه ششم اسفند 1385

معمولا رسمش اینه که اول سلام بعد کلام. ولی خب حالا چون متن قبلی رو خیلی دوست داشتم خواستم اولین پستم اون باشه.

تصمیم گرفتم فعلا اینجا به طور آزمایشی بنویسم. شاید ادامه بدم شایدم یهویی به سرم زد همین فردا درشو تخته کردم. فعلا یه حس مرموزی اومده سراغم که واسه رهایی ازش اومدم اینجا وبلاگ زدم (البته به پیشنهاد یکی از دوستام) اینم بگم که خیلی قدرت نویسندگیو اینا ندارم ولی خب بالاخره باید از یه جایی شروع کرد.

وبلاگ به نظر من حداقل فایدش واسه خود نویسنده اینه که یه سری خاطرات تلخ و شیرین رو ثبت میکنه که شاید با گذشت زمان از ذهنش پاک بشه، البته من هدفم ثبت خاطرات نیست.

کلی قالب عوض کردم تا به این یکی رسیدم البته هنوز هم ارضام نمیکنه هر چند مرضیه میگه سلیقت خوبه. شما هم نظر بدین ببینم چیکارش کنم اگه هم قالب زیباتر سراغ دارین معرفی کنین.

ممنون.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:39  توسط احسان  |