تبليغاتX
s سراب هستی
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
می دانی
گلی را كه برای بوئيدنش هفت آسمان را خبر كرده بودی
كسی به غفلت چيده
من يادگاری قديمی
- آن كتاب كهنه روی طاقچه -
را به آنكه بيگاه در می كوبيد و ستاره‌ ای طلب می كرد، بخشيده‌ام
من ديريست كه تصوير چشمانت را در لابلای خاطراتش پنهان كرده بودم
كه مبادا كسی - به غفلت - آنرا از آسمان خواب من بچيند
و اكنون
آنرا به آنكه - غريبانه - پی ستاره ای می‌گشت بخشيده‌ام
می‌دانی
اكنون تمام چراغهای شهر كه از چشمانت وام می‌گرفتند، خاموشند
اكنون ستاره‌ايی دور پی سو سو زدن، سراغ چشمهای تو را از من می‌گيرد
و من
آنرا
به آنكه - دردمندانه - پی ستاره‌ای می‌گشت
بخشيده‌ام
می‌دانی
اکنون
تنهایم
....
 
از وبلاگ گلناز
 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:11  توسط احسان  |